.
.
.
۱۳۸۹ : جلوی در غرفه انتشارات صدرا ایستاده بود، تکونم نمی خورد. منم که عجله داشتم می خواستم بیام بیرون ، بیشتر از ده بار گفتم : « آقا ببخشید میشه رد شم... میشه یکم جا به جا شید...ببخشید... می خوام رد شم...» دیدم نهههه! انگار نه انگار... حرصم گرفت بلند داد زدم:« آقا با شمام... چرا راه مردومو بستی... برو اونورتر ... بزار مردم رد شن...اینجا که جای وایسادن نیست...» رفت کنار. از غرفه که اومدم بیرون یکی از دو ستامو دیدم.
دوستم: چرا عصبانی یی ؟
من: ... غرفه رو قرق کرده، را نمی ده کسی رد شه!
دوستم: کی ؟
من: اون مرده ...
دوستم: شناختیش؟
من: نه !
دوستم: وزیر ارشاده که !!!
من: 
.
۱۳۹۰: با دوس جونان می ریم نمایشگاه... بن کتاب جادویی بهار که تموم نمیشه و بعدهم کلی شیطونی ! چند روز بعد نمایشگاه برای چند ساعت یه عکس سه نفره ازمون تو صفحه فاسی بوک بهار قرار می گیره و ما به عمق تابلویی مون تو نمایشگاه پی می بریم! چند نفر کامنت گذاشته بودن :« ااااا... شما همونایی نیستین که تو مصلی بودین...»
.
۱۳۹۱: امسال قرار بود دسته جمعی بریم اما در نهایت با یه دوست پا به سن گذاشته ی دم پیری یاد معرکه گیری کرده راهی نمایشگاه شدیم... اولم غرفه کودکان و دوس جون که کله مو کند که من مداد رنگی و کتاب رنگ آمیزی می خوام... بعدم چشش به بادکنکای بچه ها افتاده و منو مجبور کرد با این هیبت برم لای چند تا جزقله بچه صف وایسم براش بادکنک بگیرم...مسئول غرفه هه میگه برا بچه هاستا، منم میگم پس لطفا آبیشو بدین ...! حالا کلاهم می خواست اما اونو دیگه باید نقاشی می کردم تا بهم بدن... صندلیایی که گذاشته بودن برا نشستن کوچیک بود می شستم می شکستن ... نشد دیگه کهههههه!
دوس جونو تشویق کردم بره رادیو تست صدا بده ... سر تست دادن منو از غرفه انداخته بیرون میگه تو رو می بینم خنده ام می گیره
! ...خداجان منو دیگه با این دوس جون بیرون نفرست!!!
بعد هم من تصمیم گرفتم دیگه به قصد خرید نرم نمایشگاه... تجربه ثابت کرد اگه قصد خرید نداشته باشی می تونی اکثر کتابایی رو که دوست داری رو بخری...
: چرا امسال هیچ وزیری نبود یکم خودمون تخلیه کنیم ؟؟؟
: چرا من از مجموعه کتابای از چشم های انتشارات روایت فتح بیشتر نخریدم که حالا اینقده نادم نباشم؟ کی وقت داره دوباره بره نمایشگاه؟؟؟؟؟
کویر نوشت